تبليغاتX
و ز و ز و !!!
مطالب ، تصاویر و داستانهایی از زبان یک پشه بند
تنها دلگرمی من نظرات شما عزیزان است
* نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

کلیک کنید

* نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت صفر   بوسیله پشه بند 

لطفا در صورت استفاده از مطالب منبع به صورت:

www.vezvezu.blogfa.com

ذکر شود.

* نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند 

در مجموعه زیر عکسهایی را جمع کرده ایم که نیاز به دقت شما دارند.

برای مشاهده این تصاویر روی تصویر زیر کلیک کنید . . .

             

 

                                      لطفا کلیک کنید

                                          

                                                                        


---
* نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

یک سری عکس جالب و دیدنی براتون گذاشتم . . .

برای مشاهده روی توپک کلیک کنید

                                                    click here


---
* نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

  

                 به وبلاگ وزوزو خوش آمدید

                       من را از نظرات با ارزشتون بی نصیب نگذارید

* نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

پیرزن تو کوچه پس کوچه های بازار گرسنه و خسته دنبال کسی بود که شاید با جوون مردیش گوشه ای از مشکلاتشو حل و فصل کنه ...

برای خواندن بقیه داستان کلیک کنید:

                                                                   کلیک کنید


---
* نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

دراکولا ممکن است در معانی زیر به کار رود:

  • دراکولا، به معنای موجودی خون‌آشام در فرهنگ اروپا،
  • دراکولا، اثری از برام استوکر نویسندهٔ ایرلندی،
  • دراکولا، گونه‌ای حشره از خانوادهٔ سوسک‌ها و راستهٔ سوسریان.


دراکولا نام کتابی نوشتهٔ برام استوکر نویسندهٔ ایرلندی است که در سال ۱۸۹۷ منتشر شده و همچنین نام شخصیت اول این کتاب که یک خون‌آشام است. کتاب دراکولا به صورت یک رشته مکاتبات و صفحاتی از دفتر خاطرات شخصیت‌های داستان روایت می‌شود.

شخصیت دراکولا مشهورترین خون‌آشام در ادبیات و سینما است[نیازمند منبع] و در آثار بسیاری که پس از کتاب برام استوکر به وجود آمده‌اند ظاهر شده‌است.

اصلیت افسانه دراکولا از کشور رومانی نشات می‌گیرد[نیازمند منبع] که به دلیل هیجان و وحشت خاص این روایت به تمام نقاط دنیا منتقل شده‌است. اين کتاب توسط جمشيد اسکندانی به فارسی ترجمه و در سال 1376 منتشر شده است.


برام استوکر نویسنده ایرلندی در ۸ نوامبر ۱۸۴۷ در کلونتارف ایرلند که یک حاشیه ساحلی از شهر دوبلین بود، متولد شد. مشهورترین اثر وی دراکولا است که منبع الهام تعدادزیادی نمایشنامه، داستان و مورد اقتباس برای ساختن چند فیلم قرار گرفته. استوکر را یکی از نویسندگان کلاسیک سبک وحشت می‌شمارند.

* نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

بیوگرافی:

چنگیزخان، (۱۱۵۵، ۱۱۶۲، یا ۱۱۶۷ تا ۱۸ اوت ۱۲۲۷ میلادی) با نام اصلی تموچین، خان مغول و سردار جنگی، کسی که قبایل مغول را متحد ساخت و با فتح قسمت زیادی از آسیا شامل: چین، روسیه، ایران و خاور میانه، و همچنین اروپای شرقی، امپراتوری مغول را پایه‌گذاری کرد. او پدربزرگ کوبلای‌خان اولین امپراتور از سلسله یوان در چین بود.

                                                vezvezu


چنگیز با نام تموچین در سالهایی بین ۱۱۶۲ تا ۱۱۶۷ میلادی به دنیا آمد. نخستین پسر یسوگی، رئیس قبیله کیاد، از خاندان برجی‌گین. در زمان یسوجی و آغاز احوال چنگیز اقوام مغول و تاتار یکی مطیع دیگری نبودند و هر یک از خود دارای رئیس قبیله جداگانه‌ای بودند و پیوسته میان ایشان جنگ و خصومت بود. تموچین در سیزده سالگی پدرش را از دست داده بود، افزون بر اینکه اقوام زیر اطاعت پدرش از وی روی گرداندند، اقوام دیگر نیز با وی و خانواده اش به خصومت برخاستند. تموچین در نوجوانی رنجهای فراوانی را متحمل گشت حتی چندین مرتبه گرفتار و محبوس نیز گشت. تموچین از همان نوجوانی روحی نا آرام و ماجراجو داشت، چون میدید که خویش و بیگانه از وی بیزارند درصدد یافتن پشتیبان برآمد تا کسی را بیابد که بتواند موقتا در زیر سایه وی پناه ببرد، سرانجام به سراغ یکی از دوستان پدرش بنام اونگ‌خان افتاد. اونگ‌خان نیز تموچین را بیاد دوستی با پدرش بخوبی پذیرفت و در میان قبیله خود برایش جای داد و در وی به چشم عزت و احترام نگریست و چنان نوازش کرد که بیشتر از آن متصور نبود.


چنگیز به واسطه‌ای آشنایی که با اونگ‌خان رهبر یکی از اقوام مغول داشت رو به او نهاد. اونگ‌خان بنابر دوستی که با پدر تموچین داشت از وی به خوبی پذیرایی کرد و نهایت احترام را به وی روا داشت. تموچین با اونگ‌خان دل یکی نموده و با دشمنانش جنگها کرد از جمله با برادر اونگ خان که در مقام مخالفت بود جنگید و او را شکست داد. چون قبایل و اقوام تایجوت و سالجوت و قنقرات و جلایر و تاتار تسلط تموچین و دولت‌خواهی او را با اونگ خان مشاهده کردند با یکدیگر برای جنگ با ایشان پیمان بستند و بنابر باورهای دینی خود اسب، گاو و قوچ و سگ آورده کشتند و گفتند که اگر خلاف پیمان کنیم این چنین کشته شویم و در عقیده‌ای ایشان سوگندی ازین عظیم تر نیست.

تموچین و اونگ خان از این موضوع آگاهی یافته به دفع آنها شتافته طی جنگهای شدیدی بر ایشان پیروز شدند. بدین ترتیب تموچین مدت هفت سال در خدمت اونگ خان بسر برد، تا آنجا که امرای اونگ خان بر وی رشک برده نزد اونگ خان از تموچین بدگویی‌ها نمودند. اونگ خان گوش به سخنان بدخواهان تموچین نمی‌داد، مخالفان سنگون پسر اونگ خان را نیز با خود همراه ساختند، و چنان سعی کردند که اونگ خان را نسبت به تموچین بد بین ساختند، آخر کار به دشمنی و جنگ کشید و در جنگ سختی که میان تموچین و اونگ در گرفت اونگ شکست خورد و به بیابان آواره گشت. آخر کار بجایی کشید که اونگ خان به دست مردان تایانگ خان رئیس قوم تایمون رقیب دیرین خود کشته شد. سنگون پسر اونگ از مملکت پدرش آواره گشته به تبت رفت و آخر در کاشغر کشته شد.

داستان چنگیزخان خواندن تموچین روایتی است که می‌گوید تموچین را سران قبایل در خرولتای (قوریلتای) لقب چنگیز دادند، و بعضی اعتقاد دارند تموچین بر حسب داستان زیر این لقب را به خرولتای تحمیل کرده است.

تموچین پس از آنکه اونگ خان را آواره ساخت خود را پادشاه اعلان کرد. تموچین با سایر اقوام و قبایل جنگها نموده همه را تار و مار و مطیع خود گردانید. بعد ازین پیروزیهای پی در پی خویش بر بدخواهان تموچین دستور داد تا جشن بزرگی را بر پا نمودند. در آن زمان، میان مغولان مردی بود بنام تب تنکری و دعوی می‌کرد که از اسرار و چیزهای غیبی خبر دارد و به آسمان پرواز می‌کند و با خدا حرف می‌زند. همچنین از یخ و سرما او را آسیبی نمی‌رسد و برهنه در میان یخ و برف می‌خوابد، و برف و یخ از گرمای بدنش آب می‌شوند. تب تنکری در این جشن پیش تموچین رفته و می‌گوید :‌ «مردی سرخ رنگ سوار بر اسبی سفید رنگ بر من ظاهر شد و گفت نزد پسر یسوگای برو و به او بگو که پس ازین نباید ترا تموچین خطاب کنند بلکه باید ترا چنگیزخان گویند و ما بیشتر ربع مسکون را به تو و فرزندان تو ارزانی داشتیم.» پس تموچین دستور داد از این پس او را چنگیزخان خوانند.(چنگیزخان معنای شاه شاهان/شاه جهان می‌دهد)


ادوارد تلر در خاطراتش در مورد حمله چنگیزخان مغول به ایران دوره خوارزمشاهی می نویسد:

یک نمونه مهم در تاریخ، جنگهای چنگیزخان مغول، و بویژه تخریب سرزمین های پارسی است. بیش از نصف جمعیت سرزمین تسخیر شده نابود گردید، و پارس، که همان ایران امروزیست، هرگز جلال و ابهت پیشین خود را دیگر باز نیافت.»


حمله چنگیزخان مغول چنان دهشتناک و بیرحمانه بود که خیابانهای نیشابور «که مهد علم و دانش و نوآوری آن زمان بود، تبدیل به جویبارهای خون گردید، و از سران مردان و زنان و کودکان هرم هایی ساخته شد، و حتی به سگ ها و گربه های شهر نیز رحم نکردند.»از اینروست که تاریخ نگار دیگری می نویسد:

شکی نیست که نابودی و ویرانی که در حین خیزش دولت مغول در ایران بوقوع پیوست، و قتل عام وسیعی که در آن زمان رخ داد، در هزار سال هم ترمیم نخواهد گشت، حتی اگر فاجعه دیگری نیز بوقوع نپیوندد.»


شاید هزار سال به طول نیانجامید. اما در اواسط قرن بیستم بود که جمعیت نیشابور به سطح دوران پیش از حمله مغول بازگشت.


قوانین چنگیزی

چنگیز پس از چیرگی بر اونگ خان و قبایل مغول از برای ضبط مملکت و صلاح ارتش و رعایا قاعده‌ای چند وضع کرد و برای هرکار قانونی نهاد و برای هر گناه کیفری معین کرد. می‌گویند در آغاز برای اهل اسلام احترام زیاد قایل بود و برای قتل هر مسلمانی چهل بالش زر (هر بالش پانصد مثقال طلا یا نقره است. (ر.ک‍ «تاریخ جهان‌گشا» ۱/۱۶» و برای قتل هر یک از مردم چین یک سر درازگوش (خر) را دیه معین کرد. چون قبایل مغول از خود دارای خط و کتابت نبودند، دستور داد تا برخی از فرزندان مغول خط اویغوری بیاموختند و قوانین او را که به «یاسا» .معروف است ثبت کردند و آن دفاتر را در خزانه‌ها نگهداشتند تا هر وقت خانی بر تخت نشیند و یا حادثه‌ای روی دهد شاهزادگان جمع شوند و آن طومارها را حاضر کنند و بنای کار را آن نوشته‌ها و قوانین بگذارند و امور ارتش و حمله به شهرها را را برآن شیوه پیش گیرند. چنگیز پس از تسلط بر اقوام مغول رسوم و عادات ناپسند مانند زنا و دزدی را از میان ایشان برداشت و درهای بازرگانی را میان میان غرب و شرق باز نمود و بازرگانان نیز بی دغدغه آمدوشد می‌کردند. چنگیز در نامه‌ها که به سرکشان و دشمنان مینوشت و ایشان را به اطاعت میخواند هرگز از سپاه و جنگ‌افزار چیزی نمی‌نوشت و ایشان را از وفور سلاح نمی‌ترساند، همین قدر می‌‌نوشت اگر رام و مطیع شوید به جان امان یابید و اگر خلاف کنید ما چه دانیم آن را خدا داند.


مرگ چنگیز

در اثنای سفر جنگی نزدیک شدن مرگ خود را دریافت و فرزندان خود را حاضر ساخت و اوگتای را به جانشینی خود تعین کرد، ورارود (ماورالنهر) و دیار مجاور آن را به جغتای داد. او دستور داد تا میان اوکتای و برادران پیمان‌نامه‌ای نوشتند که به موجب آن هیچ یک از برادران نباید از فرمان او سرپیچی کنند. پس از آن وصیت کرد که چون مرگش برسد کسی گریه نکند و مرگش را پنهان دارند تا دشمن آگاه نشود. سر انجام پس از ۲۵ سال حکمرانی در سن هفتادوسه سالگی از جهان رفت (درباره طول عمر چنگیز و سال تولدش میان پژوهندگان اختلاف است).

 

از ویکی‌پدیا

* نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

آتیلا (۴۰۵ تا ۴۵۳ میلادی):

 رهبر قوم هون که در زمان حیاتش بزرگ‌ترین امپراتوری را در اروپا، از رود اورال تا دانوب داشت. در زمان فرمانروایی اش وی یکی از مخوف ترین دشمنان امپراتوری‌های روم غربی و شرقی بود. رومیان به او لقب تازیانه خداوند داده بودندو به او باج می‌دادند تا کاری به کار رم نداشته باشد. درباره‌اش نوشته‌اند: خدا او را برای تکان دادن تاریخ آفریده بود.

آتیلا در آغاز به ایران حمله کرد و با شکست مواجه شد. حمله‌ای که او در سال ۴۴۱ میلادی به امپراتوری روم شرقی کرد باعث شد تا تصمیم به حملات بیشتری به سوی غرب بگیرد. وی در اروپا شهرهای بسیاری را نابود و غارت کرد.

                                           vezvezu

نقل است که آتیلا شمشیری داشت به نام مریخ که معتقد بود این شمشیر را خدای جنگ مریخ به او هدیه کرده‌است داستان از این قرار است که روزی در دوران جوانی در دشتی تنها بود که طوفانی به پاشد او برای پناه بردن به مکانی امن هراسان میدوید تا خود را به سرپناهی برساند. در همین حین در مقابل پایش رعدو برقی بر زمین نشت و آنچه باقی گذاشت یک شمشیر بود با لبه‌ای پهن که آنرا مرخ نام نهاد. (او همواره از این شمشیر با غرور یاد میکردو آنرا نشانه‌ای میدانست از برگزیده شدنش توسط خدای مریخ برای هدایت و نجات قومش)


آتیلا فرزندان بسیاری داشت از میان فرزندان او سه تن از پسرانش به نامهای اللاک، دنگیز (دنیز) و ارناخ بر سر تصاحب تاج و تخت پدر به جنگ با یکدیگر پرداختند که این نزاع با پیروزی اللاک همراه بود. امروزه ادعاهایی در مورد انتساب برخی پادشاهان به آتیلا مطرح می‌شود یکی از این ادعاهای معتبر و قابل اثبات، ادعای انتساب تزارهای بلغارستان به آتیلاست. ادعای دیگری که بسیار رایج اما اثبات نشده‌است، انتساب شارلمانی-بنیانگذار امپراطوری مقدس روم به آتیلا است.


آتیلا که در شب زفاف آخرین ازدواجش با ایلدیکو که زنی جوان و زیبا از گوتها بود در اثر خونریزی بینی و به روایتی خون ریزی داخلی فوت کرد. هون‌ها جنازه آتیلا را در سه تابوت درون هم قرار دادند تابوت اول که جسد درون آن قرار داشت از طلا، تابوت دوم که تابوت طلایی را درون خود جا داده بود از نقره و سومین تابوت که تابوت نقره درون ان جای می‌گرفت از فولاد بود. تابوت آتیلا را در بستر رود تیزا دفن کردند.

* نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

ابن ملجم مرادی

(نام کامل وی: عبدالرحمن بن عمرو بن ملجم مرادی) عامل قتل خلیفه چهارم مسلمانان و امام اول شیعیان علی پسر ابی طالب بود.

ابن ملجم قرآن و اسلام را از معاذ پسر جبل آموخت. ابن ملجم قرآن را به عمروعاص تعلیم داد. ابن ملجم در فتح مصر با عمروعاص همراه بود. پس از فتح مصر، ابن ملجم مدتی در خانه ابن عدیس سکونت داشت و در مسجد به مصریان قرآن و فقه می‌آموخت.

پس از به خلافت رسیدن علی بن ابی طالب، ابن ملجم با او بیعت کرد و در جنگ جمل در کنار او جنگید. پس از جنگ صفین و پایان حکمیت، ابن ملجم به خوارج پیوست. ابن ملجم، عمرو پسر بکیر و برک پسر عبدالله گرد هم ٱمدند و در مکه تصمیم گرفتند که در شب قدر علی، معاویه و عمروعاص را بکشند. ابن ملجم برای کشتن علی به کوفه ٱمد، عمرو پسر بکیر به همراه نزال پسر عامر به مصر رفت، و برک پسر عبداللهنیز به همراه عبدالله بن مالک به شام روانه شد.

ابن ملجم در شام با خوارج دیدار کرد اما راز کشتن علی را آشکار نکرد. ابن ملجم در کوفه عاشق قطام دختر شجنه شد. قطام دختر شنجه از بنی عدی بود. وی پدر و برادرش را در نهروان از دست داده بود؛ بنابراین قطام؛ ابن ملجم را به قتل علی ترغیب کرد.در کوفه، اشعث پسر قیس کندی نیز از نقشه قتل علی آگاه شد و ابن ملجم را حمایت کرد.

ابن ملجم به همراه شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد قتل علی را طرح‌ریزی کرد.در نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، این سه نفر برای نماز صبح به مسجد کوفه رفتند. در رکعت دوم، ابن ملجم به علی حمله برد و او را مضروب کرد. شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد گریختند اما ابن ملجم دستگیر شد. علی پسر ابی طالب در بیست و یکم رمضان به ضربت شمشیر زهرآگین ابن ملجم درگذشت.

علی پسر ابی طالب در آخرین روزهای زندگی به مدارا با ابن ملجم وصیت کرد. پس از وفات علی، ابن ملجم را برای قصاص نزد حسن پسر علی آوردند. حسن پسر علی به وصیت پدرش، با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را گردن زد. جسد ابن ملجم در بخش غربی کوفه دفن گردید.

                                   لعنت بر شیطان

                                   

* نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

صدام در يك نگاه

 آوريل 1937 در روستاي عوجه از شهر تكريت به دنيا آمد. پدرش پيش از به تولد او كشته و مادرش به همسري مردي ديگري درآمده بود.
در آستانه 20سالگي به حزب بعث پيوست 
در سال 1959 با شركت در عمليات ترور قاسم رئيس جمهور وقت عراق مجروح شد .
در سال 1979 با حذف حسن البكر به قدرت رسيد و 25 سال سياه را براي عراق رقم زد.
نسل‌كشي، جنايات جنگي و جنايت عليه بشريت در كارنامه اوبود.


شرح

صدام حسین عبدالمجید تکریتی (۸ اردیبهشت ۱۳۱۶ - ۹ دی ۱۳۸۵) (۲۸ آوریل ۱۹۳۷ - ۳۰ دسامبر ۲۰۰۶) از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۸۲ (۱۹۷۹ تا ۲۰۰۳) رئیس‌جمهور سابق و دیکتاتور جنگ‌طلب کشور عراق بود.

وی که یکی از اعضای برجستهٔ حزب بعث عراق محسوب می‌شد. مبانی نظری این حزب بر پان‌عربیسم، نوسازی اقتصادی و سوسیالیسم استوار است. او نقشی کلیدی در کودتای سال ۱۳۴۷ (۱۹۶۸) که منجر به حکومت درازمدت حزب بعث شد داشت. صدام به عنوان نائب‌رئیس تحت فرمان دائی خود، ارتشبد احمد حسن البکر، توانست به سختی کشمکش‌های بین دولت و نیروهای مسلح را در زمانی که گروه‌های بسیاری توانایی براندازی دولت را داشتند کنترل کند. او این کار را با تشکیل نیروهای امنیتی سرکوبگر و تحمیل نیروی خود به دولت انجام داد. وی توانست اقتصاد عراق را با یک رشد نسبتاً تند در دههٔ ۷۰ میلادی به پیش ببرد.

صدام به عنوان یک رئیس‌جمهور دیکتاتور توانست نوعی پرستش شخصیتی فراگیر برای خود و در بین مردم به وجود آورد. او دولتی به شدت مستبد تشکیل داد و توانست در طول جنگ ایران و عراق (۱۳۶۷-۱۳۵۹) (۱۹۸۸-۱۹۸۰) و جنگ اول خلیج فارس (۱۳۷۰) (۱۹۹۱) که هر دو عامل کاهش استانداردهای زندگی و وضع حقوق بشر در عراق شدند قدرت را حفظ کند. دولت صدام تمام جنبش‌هایی را که به باور خود تهدیدکننده تلقی می‌کرد، به ویژه آنهایی را که برآمده از گروه‌های دینی یا قومی بودند و خیال استقلال یا خودمحتاری داشتند سرکوب کرد.

صدام در حالی که در نظر بسیاری از اعراب به دلیل مقاومت در برابر غرب و حمایت بی‌شائبه از فلسطینی‌ها رهبری بزرگ تلقی می‌شد، پس از جنگ خلیج فارس از سوی جامعهٔ بین‌الملل و امریکا طرد شد.

صدام پس از حملهٔ امریکا و متحدانش به عراق در سال ۱۳۸۲ (۲۰۰۳) مقام خود را از دست داد. او در ۲۲ آذر ۱۳۸۲ (۱۳ دسامبر ۲۰۰۳) توسط نیروهای امریکایی دستگیر شد. او را در دادگاه ویژهٔ جرائم سران عراق که توسط دولت موقت عراق تشکیل شد محاکمه و در تاریخ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵ (۵ نوامبر ۲۰۰۶)، به اعدام با چوبه دار محکوم کردند و سرانجام در تاریخ شنبه ۹ دی ۱۳۸۵ در بغداد به دار آويخته شد.

                                         VezVezu

* نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

آدولف هیتلر حدود ساعت ۰۶:۳۰ بعد از ظهر۲۰ آوریل ۱۸۸9دربراونا-آم-این، شهری کوچک در نزدیکی لینتز در ایالت اتریش شمالی، بین مرز اتریش و آلمان زاده شد. پدر او آلویس هیتلر ( ۱۸۳۷۱۹۰۳)، یک کارمند پائین رتبه گمرک بود.
مادر هیتلر، کلارا هیتلر (زادهٔ پولزل)، دومین دختر عموی آلویس بود. او شش بچه به دنیا آورد. تنها آدولف، که دومین فرزندش بود، و خواهر کوچکش پاولا در کودکی زنده ماندند.
آدولف یک پسر باهوش بود، او شیفته سخنرانی‌های پرفسور لئوپولدپچ شده بود، کسی که در عقیده مرد جوان تأثیر زیادی داشت. هیتلر علاقه زیادی به مادرش داشت ولی می‌توان گفت که از پدرش متنفر بود، کسی که اهل انضباط بود. در کتابش نبرد من، که تا اندازه‌ای تبلیغاتی نوشته شده بود، آدولف لحنی مودبانه درباره پدرش دارد، به هر حال او اظهار می‌کرد تصمیم جدی که برای نقاش شدن داشت باعث اختلاف نظرات بسیاری در بین آن ها شده بود. در ژانویه ۱۹۰۳ الویس مرد، ودر دسامبر ۱۹۰۷ کلارا به دلیل ابتلا به سرطان سینه درگذشت.

 

                                     

اوایل بزرگسالی


پس از پایان جنگ اوّل هیتلر به خانه امد و از غذاهای لذیذ مادرش لذت می برد. اما خواهر و شوهر او فکر می کردند او دارد از مادرش سو استفاده می کند پس مادر را مجبور کردند او را از خانه بیرون بفرستد و او با ارثیه ی پدرش و پولی که مادرش به او داده بود تصمیم گرفت که در مدرسه ی هنر ثبت نام کند.پس از مونیخ به وین رفت!ولی او را نپذیرفتند.از انجا به مدرسه ی معماری رفت ولی انجا نیز او را ثبت نام نکردند. هیتلر در سال های اقامت خود در وین به عضویت یک گروه فعال ضد یهود در آمد. در آن زمان اغلب، اهالی وین مردم یهودی را تحقیر می‌کردند. علاوه بر این مخالفت با یهود ریشه‌ای عمیق در فرهنگ کاتولیک‌های اتریش داشت. وین دارای یک جامعه بزرگ یهودی، شامل بسیاری از یهودی‌های ارتدکس اروپای شرقی بود. هیتلر تحت تأثیر روزنامه نگارانی هم چون لنز ون لیبن فیلز و سیاستمدارانی چون کارل لوگر، شهردار وین، یا جورج ریتر ون اسچونر قرار گرفت. و به واسطه آن‌ها هیتلر به برتری نژاد آریایی اعتقاد یافت که این اساس شکل گیری تفکر سیاسی او بود. سرانجام هیتلر باور نمود که یهودی‌ها دشمن فطری و مسلم آریایی‌ها هستند و هم چنین عامل اصلی مشکلات اقتصادی آلمان هستند.
در سال ۱۹۱۳، هیتلر برای اجتناب از خدمت سربازی در ارتش اتریش - مجارستان به مونیخ نقل مکان کرد. بیشتر هم نژادان آلمانی او نیز این مشکل را داشتند. ارتش اتریش بعدها او را بازداشت کرد و مورد آزمایش جسمانی قرار داد که برای خدمت نامناسب تشخیص داده شد، او مجاز به بازگشت به مونیخ شد. اما وقتی در اوت ۱۹۱۴امپراتوری آلمانجنگ جهانی اول را آغاز کرد، برای لشکر باواریَن داوطلب شد. او یک سرباز وظیفه فعال بود که به عنوان پیغام آور در فرانسه و بلژیک در معرض دید آتش دشمن خدمت کرد. اگر چه خدمت هیتلر قابل تقدیر بود ولی به خاطر این که تابعت آلمانی او مفقود شده بود هرگز به بالاتر از سرجوخه ترفیع نیافت. او دوبار برای شجاعت در جنگ نشان صلیب آهنی، درجه دو، در دسامبر ۱۹۱۵، و صلیب آهنی، درجه یک (به ندرت به سرجوخه‌ها اعطا می‌شود)، در اوت ۱۹۱۸ را دریافت کرد.
در مدت جنگ هیتلر یک آلمانی میهن پرست دو آتشه شد، هرچند او تا سال ۱۹۳۲ تابعیت آلمانی نداشت. وقتی که مردم اعتقاد به شکست ناپذیری ارتش آلمان داشتند، آلمان در نوامبر سال ۱۹۱۸ تسلیم شد. هیتلر به خاطر تسلیم شدن آلمان دچار شوک شدیدی شد. او در آن زمان به خاطر حمله گازهای سمی در بیمارستان صحرایی بود و به طور موقت دچار نابینایی شده بود. مانند بسیاری از میهن پرستان، او سیاست مداران غیرنظامی را در تسلیم شدن آلمان مقصر می‌دانست.

حزب نازی

پس از جنگ هیتلر در ارتش ماندگار شد، و وظیفه سرکوبی شورش سوسیالیست‌ها را به خصوص در مونیخ، به عهده گرفت، چون او در سال ۱۹۱۹به آنجا بازگشته بود.
در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) بدل شد.
در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است. (این کودتا را با نام کودتای آبجوفروشی نیز می شناسند.)
نتیجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پیروزمند در «عهدنامه ورسای» شرایطی بس خفت بار را به این کشور تحمیل کردند. هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد می‌کرد، شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیست‌ها می‌دانست و خواهان جبران آن بود. هیتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعالیت تشکیلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جریان فاشیستی حزب کارگری آلمان پیوست. در جریان فعالیت‌های تبلیغاتی استعداد بی نظیر خود را در ایراد سخنرانی‌های پرهیجان و تحریک آمیز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشین بیان می‌کرد و نفرت و کینه توزی را به جان هواداران می‌دمید.
در سال ۱۹۲۱ هیتلر و هواداران افراطی او جریانی به نام حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان با نام اختصاری (حزب نازی) تشکیل دادند. این حزب در سال ۱۹۲۳ در مونیخ دست به شورش مسلحانه زد. اقدام نازی‌ها به شکست انجامید، هیتلر دستگیر شد و نه ماه به زندان افتاد.
هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب «نبرد من» تشریح کرده‌است. به عقیده او عناصر «بیگانه» یا «غیر آریایی» باید از میان ملت آلمان زدوده شود، تا پاکی و اصالت خون ژرمن تأمین گردد. ملت آلمان باید خود را برای سروری جهان آماده کند. نازی‌ها حق خود می‌دانند که برای رسیدن به این هدف از هر وسیله‌ای استفاده کنند و تمام اقوام و ملت‌های «پست و غیر اصیل» را از سر راه خود بردارند. ناسیونال سوسیالیسم بیان ایدئولوژیک ساده و در عین حال کاملی برای یک نظام تام گرا (توتالیتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهایی از قبیل: ملت واحد، رهبر واحد، ایدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سیاست تازه‌ای در پیش گرفت . هیتلر در نطق‌های آتشین خود وعده می‌داد که با تشکیل رایش سوم مردم آلمان به پیشرفت و بهروزی کامل دست خواهند یافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد. با شکست در جنگ جهانی اول، در آلمان «جمهوری وایمار» تشکیل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعه‌ای که لایه‌های گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هیتلر برای برخی جذابیت داشت.
مسیر قدرت
در انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب نازی ۳۰ درصد آرا را کسب کرد و نشان داد که به مهم‌ترین نیروی کشور تبدیل شده‌است. نیروهای مترقی و چپ نسبت به خطر قدرت گیری هیتلر هشدار می‌دادند. در سال ۱۹۳۳ بحران سیاسی عمیقی آلمان را فرا گرفته بود. حاکمیت راست گرای کشور بر آن شد که با استفاده از هیتلر به بن بست سیاسی خاتمه دهد و قدرت روزافزون نیروهای چپ را مهار کند. هیتلر در رأس دولتی ائتلافی صدر اعظم آلمان شد.

* نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

نمرود هم چنان با مركب سلطنت و غرور، تاخت و تاز مي‎كرد، و به شيوه‎هاي طاغوتي خود ادامه مي‎داد، خداوند براي آخرين بار حجّت را بر او تمام كرد، تا اگر باز بر خيره سري خود ادامه دهد، با ناتوانترين موجوداتش زندگي ننگين او را پايان بخشد.
خداوند فرشته‎اي را به صورت انسان، براي نصيحت نمرود نزد او فرستاد، اين فرشته پس از ملاقات با نمرود، به او چنين گفت:
«... اينك بعد از آن همه خيره سري‎ها و آزارها و سپس سرافكندگي‎ها و شكستها، سزاوار است كه از مركب سركش غرور فرود آيي، و به خداي ابراهيم ـ عليه السلام ـ كه خداي آسمانها و زمين است ايمان بياوري، و از ظلم و ستم و شرك و استعمار،‌دست برداري، در غير اين صورت فرصت و مهلت به آخر رسيده، اگر به روش خود ادامه دهي،‌خداوند داراي سپاه‎هاي فراوان است و كافي است كه با ناتوانترين آنها تو و ارتش عظيم تو را از پاي درآورد.»
نمرود خيره سر، اين نصايح را به باد مسخره گرفت و با كمال گستاخي و پررويي گفت: «در سراسر زمين، هيچ كس مانند من داراي نيروي نظامي نيست، اگر خداي ابراهيم ـ عليه السلام ـ داراي سپاه هست، بگو فراهم كند، ما آمادة جنگيدن با آن سپاه هستيم.»
فرشته گفت: اكنون كه چنين است سپاه خود را آماده كن.
نمرود سه روز مهلت خواست و در اين سه روز آن چه توانست در يك بيابان بسيار وسيع، به مانور و آماده سازي پرداخت، و سپاهيان بي‎كران او با نعره‎هاي گوش خراش به صحنه آمدند.
آن گاه نمرود، ابراهيم را طلبيد و به او گفت: «اين لشكر من است!»
ابراهيم جواب داد: شتاب مكن، هم اكنون سپاه من نيز فرا مي‎رسند.
درحالي كه نمرود و نمروديان، سرمست كيف و غرور بودند و از روي مسخره قاه قاه مي‎خنديدند، ناگاه از طرف آسمان انبوه بي‎كراني از پشه‎ها ظاهر شدند و به جان سپاهيان نمرود افتادند (آنها آنقدر زياد بودند كه مثلاً هزار پشه روي يك انسان مي‎افتاد، و آن قدر گرسنه بودند كه گويي ماهها غذا نخورده‎اند) طولي نكشيد كه ارتش عظيم نمرود در هم شكست و به طور مفتضحانه به خاك هلاكت افتاد.
شخص نمرود در برابر حملة برق آساي پشه‎ها به سوي قصر محكم خود گريخت، وارد قصر شد و درِ آن را محكم بست، و وحشت زده به اطراف نگاه كرد. در آن جا پشه‎اي نديد، احساس آرامش كرد، با خود مي‎گفت: «نجات يافتم، آرام شدم، ديگر خبري نيست...»
در همين لحظه باز همان فرشتة ناصح، به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را نصيحت كرد و به او گفت: «لشكر ابراهيم را ديدي! اكنون بيا و توبه كن و به خداي ابراهيم ـ عليه السلام ـ ايمان بياور تا نجات يابي!»
نمرود به نصايح مهر انگيز آن فرشتة ناصح،‌ اعتنا نكرد. تا اين كه روزي يكي از همان پشه‎ها از روزنه‎اي به سوي نمرود پريد، لب پايين و بالاي او را گزيد، لبهاي او ورم كرد، سرانجام همان پشه از راه بيني به مغز او راه يافت و همين موضوع به قدري باعث درد شديد و ناراحتي او شد، كه گماشتگان سر او را مي‎كوبيدند تا آرام گيرد، سرانجام او با آه و ناله و وضعيت بسيار نكبت باري به هلاكت رسيد و طومار زندگي ننگينش پيچيده شد

 به تعبير قرآن:

 <<وَ اَرادُوا بِهِ كَيداً فَجَعَلْناهُمُ الْاَخْسَرِينَ>> نمروديان باتزوير و نقشه‎هاي گوناگون خواستند تا ابراهيم را شكست دهند، ولي خود شكست خوردند.


به گفتة پروين اعتصامي:
خواست تا لاف خداوندي زند برج و باروي خدا را بشكند
پشه‎اي را حكم فرمودم كه خيز خاكش اندر ديدة خودبين بريز
جالب اين كه: حضرت علي ـ عليه السلام ـ در ضمن پاسخ به پرسشهاي يكي از اهالي شام فرمود: «دشمنان در روز چهارشنبه ابراهيم ـ عليه السلام ـ را در ميان منجنيق نهادند و در درون آتش پرتاب نمودند، سرانجام خداوند در روز چهارشنبه، ‌پشه‎اي بر نمرود مسلّط گردانيد...»
و امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «خداوند ناتوانترين خلق خود، پشه را به سوي يكي از جبّاران خودكامه (نمرود) فرستاد، ‌آن پشه در بيني او وارد گرديد، تا به مغز او رسيد، و او را به هلاكت رسانيد، و اين يكي از حكمت‎هاي الهي است كه با ناتوانترين مخلوقاتش، قلدرترين موجودات را از پاي در مي‎آورد.
و از ابن عباس روايت شده: پشه لب نمرود را گزيد، نمرود تلاش كرد تا آن را با دستش بگيرد، پشه به داخل سوراخ بيني او پريد، او تلاش كرد كه آن را از بيني خارج سازد، پشه خود را به سوي مغز او رسانيد، خداوند به وسيلة همان پشه، چهل شب او را عذاب كرد تا به هلاكت رسيد.
نيز روايت شده: آن پشه نيمه فلج بود، و يك قسمت از بدنش قوّت نداشت، وقتي كه وارد مغز نمرود شد به زبان حال چنين گفت: «اي نمرود اگر مي‎تواني مرده را زنده كني، اين نيمة مردة مرا زنده كن، تا با قوّت آن قسمت از بدنم كه فلجي آن خوب شده، از بيني تو بيرون آيم، و يا اين قسمت بدنم را كه سالم است بميران تا خلاص شوي.»

* نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

بیوگرافی معاویه:

کنیه او “ ابو عبد الرحمان” بود. پدرش، صخر بن حرب، معروف به ابوسفیان که جنگ‌های متعددی را علیه رسول خدا به راه انداخت و مادرش هند، معروف به هند جگر خوار بود. معاویه پنج سال پیش از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مکه به دنیا آمد. چون مادرش بدکاره بود، هنگام تولد درباره‌ی این که پدر او کیست اختلاف شد. به هر حال هند همسر رسمی ابوسفیان بود و به همین دلیل معاویه را به ابوسفیان نسبت دادند و بر این اساس وی از بنی امیه به شمار آمد.
نگاهی به نژاد و قبیله‌ی معاویه، پدر و مادر و برادران و خواهران معاویه، وضعیت خانوادگی او را روشن می‌کند.
معاویه تا پیش از فتح مکه از دشمنان سرسخت رسول خدا به شمار می‌آمد. پس از فتح مکه همراه با پدر و برادرش، یزید بن ابی سفیان، به ظاهر مسلمان شد
و در شمار طلقا (آزادشدگان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت.

پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خدمت خلیفه درآمد و در سال 12 هجری همراه برادر بزرگ‌ترش یزید، در لشکر اعزامی به سوی شام قرار گرفت. پس از مرگ برادرش، از سوی عمر جانشین برادر و حاکم دمشق گردید (سال 18 ه).
با به قدرت رسیدن عثمان، معاویه نیز همانند دیگر بنی امیه از قدرت و امکانات بیش‌تری برخوردار شد.

همه‌ی بخش‌های سرزمین شام در اختیار او قرار گرفت و بر قلمرو حکومتش افزوده شد.

معاویه پس از دستیابی به قدرت، با تبلیغ افتخارات ساختگی، برنامه‌ی سیاسی خاص خود را برای حفظ قدرت و توسعه‌ی آن برای پیمودن راه دشوار خلافت تنظیم کرد. این برنامه عبارت بود از:
تشکیل ارتش نیرومند و ناآگاه
تبلیغات
نیرنگ و فریب
موروثی کردن خلافت و ...
پس از ماجرای قتل عثمان، معاویه شعار خون‌خواهی عثمان سر داد و به این بهانه رو در روی حضرت علی علیه السلام ایستاد و جنگ صفین را به راه انداخت. پس از شهادت حضرت علی علیه السلام، به سوی عراق لشکر کشید؛ اما با توجه به شرایط نامساعدی که پیش رو داشت و از خطر حمله‌ی روم نیز در امان نبود، به امام حسن مجتبی علیه السلام پیشنهاد صلح داد. امام حسن علیه السلام نیز به جهت نداشتن یاور و برای حفظ مصالح اسلام پیشنهاد او را پذیرفت.
به دنبال صلح امام حسن، در سال 41 هجری که عام الجماعه نام گرفت معاویه رسماً بر کرسی خلافت تکیه زد و بر همه‌ی سرزمین‌های اسلامی حاکم شد.
معاویه دارای چند همسر بود که یزید از یکی از آنان به نام میسون (دختر بحدل کلبی) متولد شد. وی در سال‌های پایانی عمر برای فرزندش یزید از مردم بیعت گرفت.

مرگ معاویه در رجب سال 60 هجری در سن 78 سالگی و در دمشق واقع شد.
رذائل معاویه قابل شمارش نیست. ویژگی‌های ظاهری معاویه و ویژگی‌های اخلاقی معاویه و ویژگی‌های دینی معاویه از نظر ارزشی، سراسر منفی است. طبقه‌ی اجتماعی معاویه نیز چنین بود. او از زبان خدا و رسول ملعون است و شجره‌ی ملعونه که در قرآن آمده به دودمان معاویه تفسیر شده است.
روزی رسول خدا ابوسفیان را بر مرکبی سوار دید که دو پسرش یزید بن ابی سفیان جلودار و معاویه از عقب مرکب را می‌‌راند. حضرتش فرمود:
خدا جلودار و سوار و عقب‌دار را لعنت کند.

رسول خدا به نقل از عبدالله بن عمر فرمود:
شخصی می‌آید که بر دین اسلام نمی‌میرد، دیدیم معاویه آمد، معاویه به تصریح پیامبر، رهبر لشگر جنایتکاران است؛ زیرا پیامبر به عمار یاسر فرمود:
«ای عمار! تو را گروه ستمکار می‌کشد» و عمار در جنگ صفین توسط لشگر معاویه کشته شد. اطرافیان معاویه نیز گروهی از منافقان بودند.

معاویه شراب می‌خورد و به اسم اسلام حکومت می‌کرد. وی «زیاد بن ابیه» را که فرزند زنا بود و پدرش معلوم نبود، به پدرش ابوسفیان نسبت داد و او را «زیاد بن ابی‌سفیان» نامید.


او برای کشتن دوستان خدا عسل زهرآلود به کار می‌برد و می‌گفت: خدا لشگر فراوانی از عسل دارد.
عده ای را برای غارت کردن و کشتن زن و فرزند و سوزاندن منازل مسلح کرده بود و در انواع حیله و دروغ استاد بود. وی خلافت مسلمین را بر پایه وراثت استوار کرد. دشمنی بنی امیه با خدا و رسول و کینه‌هایی که نسبت به رسول خدا و علی علیه السلام و اولادش داشتند، باعث شده بود که فقط به قتل و کشتار اّنان بپردازند.
معاویه پس از شهادت علی علیه السلام آن حضرت را روی منبرها لعن می‌کرد و ناسزا می‌گفت و شدیدترین شکنجه‌ها و عذاب‌ها را متوجه پیروان امام می‌ساخت و بزرگ‌ترین جنایات را مرتکب می‌شد.
معاویه اّن حضرت را لعنت می‌کرد و به فرمانداران و عمال خود دستور داد در همه شهرها علی را لعنت کنند. این عمل تا سالیان دراز از قوانین بود و کسی نمی توانست از زیر بار آن فرار کند.
نظر دیگران راجع به معاویه و همچنین سال شمار زندگی معاویه، شاهدی بر کارنامه سیاه و ننگین زندگی اوست.


منبع:دانش نامه

* نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

بیوگرافی شمر:

نام کاملش شمر بن ذی الجوشن ضبابی کلابی شرحبیل و کنیه‌اش ابوالسابغه بود. او قبل از اسلام آوردن، از رؤسای قبیله هوازن بود. در جنگ صفین در صف یاران امام علی حضور داشت، سپس در کوفه اقامت کرد و به روایت حدیث مشغول شد.
در واقعه کربلا از سران اصلی سپاه عمر بن سعد و قاتل اصلی امام حسین بود. عبیدالله بن زیاد سر مقدس اباعبدالله الحسین را توسط او برای یزید به شام فرستاد. پس از آن شمر به کوفه بازگشت.
هنگامی که مختار بن ابی عبیده ثقفی در کوفه قیام کرد و به تعقیب قاتلین امام حسین علیه السلام پرداخت، شمر از کوفه فرار کرد. مختار غلام خود را با گروهی به دنبال او فرستاد. اما در فرصتی، شمر غلام مختار را کشت و به فرار خود ادامه داد. سرانجام در سال 66 هجری قمری، جمعی از سپاهیان مختار به سرکردگی ابوعمرو او را یافتند و کشتند.


کمی ازشدت خون خواری او بخوانید:

در روز عاشورا سپاهیان دشمن طبق فرمان ابن سعد تحت امر شمر به آتش زدن خیمه‌ها مشغول شدند. شمر به خیمه امام نزدیک شد و با نیزه به سوی آن اشاره کرد و فریاد زد:« آتش بیاورید تا این خیمه را با کسانی که در آن هستند بسوزانم!» اهل حرم فریادزنان از خیمه‌ها بیرون ریختند.
امام حسین علیه السلام رو به شمر فریاد زد:« ای پسر ذی الجوشن! تو آتش طلب می‌کنی تا خیمه مرا با اهل بیتم بسوزانی؟! خداوند تو را در آتش عذاب خود بسوزاند.»

حمید بن مسلم که در آن جا حضور داشت به شمر گفت:« پناه می‌برم به خدا! آتش زدن خیمه‌ها سزاوار نیست. آیا می‌خواهی این کودکان معصوم و زنان بی پناه را در آتش بسوزانی و به دست خود اسباب عذاب ابدی خود را فراهم سازی؟! به خدا قسم همان کشتن مردان اینها، امیر تو را خوشحال می‌کند! چه نیازی به کشتن کودکان و زنان است؟!»
شمر پرسید:« تو کیستی؟» حمید بن مسلم از ترس جانش خود را معرفی نکرد.
شبت بن ربعی به شمر گفت:« تو را تا این حد سنگدل نمی‌پنداشتم و از تو رفتاری از این زشتتر ندیده بودم. آیا تصمیم داری که با زنان بجنگی و آنها را بترسانی؟»
در این هنگام شمر بازگشت.

 

 

                                     لعنت بر شمر

                                   

منبع:قصه کربلا


شمر به قدری مشمئز کننده و حال به هم زن بود که من پشه نتوانستم با او مصاحبه کنم.

* نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

با توجه به اینکه تا عاشورا و تاسوعای حسینی چند روز بیشتر نمانده است گزارش خود را با یکی از منفورترین چهره های خون خوار تاریخ(یزید) ادامه میدهم و در ادامه این گزارش به سراغ پدر و یاران این چهره هم خواهم رفت و گزارشهایی را که از آنها تهیه کرده ام در اختیارتان خواهم گذاشت.


بیوگرافی یزید:

یزید بن معاویه بن ابوسفیان دومین خلیفه اموی است که در سال 25 هجری متولد شد.
مادر او میسون دختر بجدل ابن انیف کلبی است.
در اواخر سلطنت معاویه، گروهی از یارانش مانند مغیره بن شعبه از او خواستند تا یزید را به جانشینی خود منصوب نماید.

معاویه نیز در سال 56 هجری او را به ولایتعهدی خود برگزید و از مردم برای بیعت با او پیمان گرفت یزید جوانی بود هوسباز که از فسق و فجور در ملاء عام هیچ گونه باکی نداشت و علناً شراب می خورد( باده گساری یزید ) و با میمون بازی می کرد،(علاقه به حیوانات ).
پس از مرگ معاویه، چهار نفر از بیعت با او سر باز زدند: امام حسین علیه السلام، عبدالله بن زبیر، عبدالرحمن بن ابوبکر و عبدالله بن عمر. این چهار تن در مدینه بودند.

یزید به حاکم مدینه نوشت که حتماً از حسین بن علی و عبدالله بن زبیر برایش بیعت بگیرد وگرنه آنها را بکشد. امام حسین حاضر به بیعت نشد و از مدینه همراه با اهل بیت پیامبر خارج شد که این حرکت بعدها به واقعه کربلا و شهید شدن ایشان منتهی گردید.

فاجعه کربلا در نخستین سال خلافت یزید رخ داد در ابتدا یزید از کشتن آن حضرت و سرکوبی قیام کربلا بسیار خوشحال بود، اما پس از مدتی به سبب خشم و نفرتی که مردم نسبت به او پیدا کردند سخت از این کار پشیمان گشت.

در سال 63 هجرت مردم مدینه بر ضد او شورش کردند. لذا او مسلم بن عقبه را مامور سرکوبی این شهر کرد. مسلم بن عقبه شهر مدینه را ویران و مردم آن را قتل عام نمود و به سپاهیانش اجازه داد هر کاری که می خواهند با مردم مدینه انجام دهند. این واقعه هولناک در تاریخ به نام واقعه حره معروف است.

در سال 64 برای محاصره و نابودی عبدالله بن زبیر، سپاهی را به سوی مکه گسیل داشت سپاه یزید با استفاده از منجیق کعبه را که پناهگاه عبدالله بن زبیر بود، به آتش و سنگ بستند به طوری که خانه ویران گردید. اما قبل از اینکه کار دیگری بکنند، خبر رسید که یزید مرده است. لذا محاصره را نیمه تمام گذاشتند و باز گشتند.

او در چهاردهم ماه ربیع الاول سال 64 هجری در سن 38 سالگی مرد. پس از او فرزندش معاویه دوم به خلافت رسید.

                                  لعنت برشیطان



مصاحبه:


پشه:ازخودت بگو؟

جواب:من شومترین و نفرت انگیزترین خلیفه خون خوارم چون در طول خلافت کوتاهم،هم مدینه را غارت کردم،هم کعبه را به آتش بستم و هم حسین بن علی را کشتم.


پشه:اصلا چطورشد تو خلیفه شدی! و بعد از خلافت چگونه مردی بودی؟

جواب:من در زمان خلافت پدرم بر خلاف میل قلبی به قسطنطنیه جهت غزوه رفته بودم و همانطوریکه میدانید خلافت بدون دخالت مردم از پدرم به من ارث رسید بعداز اینکه خلیفه شدم تمام  جز بدانچه دوست داشتم نیاندیشیدم:شراب خواری،شکار،بزم وموسیقی و نگهداری از حیواناتی مثل بوزینه و ...


 توضیح پشه راجع به بوزینه یزید:

 یزید بوزینه‏ای داشت که آن را ابو قیس‏نام نهاده بود و نسبت به او علاقه‏ای خاص نشان می‏داد.در مجالس عشرت خویش‏ابو قیس را بر مسند می‏نشاند و در مسابقات اسب دوانی او را بر گور خری وحشی‏می‏نشاند و به سواری وا می‏داشت،در حالی که گور خر را به زین و ستام گرانبها می‏آراست و ابو قیس را قبای دیبا و کلاه رنگارنگ در می‏پوشید.

 

 

* نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

چون تاسیس وبلاگ من با تجاوز بی رحمانه رژیم غاصب اسراییل به غزه و قتل عام مردم بیگناه همزمان است تصمیم گرفتم مصاحبه ای که چند وقت پیش با روسفید کن پشه ها یعنی وزیر جنگ اسراییل داشتم رو در اولویت قرار دهم:

 

پشه: اصولا نظرتون راجع به پشه چیست ؟

جواب:ما پشه هارا کوچکترین عضو گروه خون خواران میدانیم به همین دلیل اهمیتی به آنها نمیدهیم

شما هم لطف کنید راجع به خون خواریهای بزرگ از ما سوال بپرسید.

 


پشه:مگه خون خوارتر از شما هم است!؟

(البته من این سوال رو از هر خون خواری پرسیدم به نحوی خود را بزرگترین خون خوار میدانست)

جواب:در طول تاریخ خون خواران بزرگی وجودداشته اند ولی همانطور که اشاره کردید بزرگترینش ماییم.

 


پشه:میتونین علتشو به ما بگین؟

جواب:علتش واضحه خون خواریهای گذشته در نهایت جذابیت هایی که برای ما دارد هیچ کدوم دارای مهر تمدن نیست پس میشه نتیجه گرفت که بزرگترین و متمدن ترین خون خوار تاریخ ماییم.


پشه:همون طور که میدونین اقتضای طبیعی ما پشه ها ایجاب به گزیدن میکنه ، انگیره شما برای این همه خون خواری چست؟

جواب:انگیزه وهدف ما بسط فرهنگ جنگ طلبی و مبارزه با مردم بیگناهه و امیدواریم اگه مزاحمت های مردم آزاده و کشورهای صلح طلب بذاره به این هدفمون برسیم.


 پشه:من در مصاحبه با خون خواران گذشته بعد از مرگشان(با قدرت پروازیی که به آن دنیا دارم)

در یافته ام با اوضاع جهنمی که دارند مثل سگ پشیمونند،آیا فکر نمیکنید درآن دنیا تمنای فرصت جبران بکنید ؟؟

جواب:دراصل ما اعتقادی به آن دنیا نداریم و تمام توجهمان به اهداف عالیمان در این دنیاست.

 

                                          مرگ بر اسراییل

 

بعد از مصاحبه ،خود را در برابر اساتید خون خواری مثل اسراییل حقیر دیدم.

* نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

 الان که دوران،دورانه رایانست تصمیم گرفتم نوشته هامو بزارم تو بلاگفا امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین.

۱-مطالبی راجع به خون خواران تاریخ

۲-داستان . . .

 منو از نظراتتون بی نصیب نگذارید.متشکرم

* نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  | 

من چند سال پیش، روی کره زمین بدنیا آمدم .

ازچند سال پیش کامپیوتر یاد گرفتم.

الان چند وقتیه وبلاگ دارم.

خیلی سعی میکنم خوب باشم.

عاشق همه آدمهای خوب ، پاک ، صاف و رو راستم.

 

                 

 

                             ضد مرگ

 

* نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت صفر   بوسیله پشه بند  |